المحقق الأردبيلي
97
اصول دين ( فارسى )
عزيز من ! تأمّل نماى در اين كلام ؛ چه معنى ندارد كه حضرت امير از عدول صحابه كه به جاى پيغمبر نشسته باشند ، شكايت كند و اسناد ايشان به امور ناخوش نمايد ، بهواسطهء ارتكاب ايشان ترك اولى را ؟ غرض اينكه ترك تقليد بايد نمود و فكرى به حال خود كرد . و چون اين رساله گنجايش ذكر بيش از اين نداشت زياده مذكور نساخت . و نيز اگر اين مقدار فايده نكند بيش از اين نيز فايده نخواهد كرد . اما اشارهاى چند به طريق ديگر مىشود ، شايد كه به فهم عوام نزديكتر باشد . [ طريقى ديگر در اثبات حقانيّت تشيّع ] اول آنكه ، غالبا كسى را از مسلمانان سخنى نباشد در اينكه حضرت امير و فاطمه و فرزندان ايشان عليهم السّلام حق داشتند و اين بسيار ظاهر است . پس شك نيست كه طريق ايشان حق است ؛ چه طريق ايشان به حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله منتهى مىشود و از آن حضرت مأخوذ است و ايشان مهبط وحى و محل نزول احكامند . پس معنى نداشته باشد كه طريق ايشان حق نباشد و حضرت ، ايشان را عالم نساخته باشد به راه راست باوجود كثرت محبّت به حضرت امير و به فاطمه و فرزندان ايشان و همچنين ايشان فرزندان خود را . و لهذا كسى را نديديم و نشنيديم كه در مادهء ايشان سخنى گفته باشد بلكه علماى مخالف همه ، ايشان را عالم و عادل مىدانند و از ايشان مثل حضرت امام صادق عليه السّلام اخبار نقل مىكنند . و صاحب فصول مهمّه